تبليغاتX
اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات یک شب وسط ظهر یک روز نصف شب

godsmack songs
Mp3 download | Music download

 

 

  دانلود آهنگ

 

 

 

 

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

نه این نگاه کردن نیست جهان را تمام شده بدان

شهر را از چه می انباری؟

از تندیس و فراموشی؟

یا چشمی که زیر پالتو پنهان کردی؟برای روز مبادا؟

جهان را تمام شده بدان دیگر هیچ کتابی را تا آخر نخوان

همه در میانه راه پیاده شده اند

با این نگاهی که حمل میکنی   به تو میخندند

نیچه با لباس کردی لنگ میرقصد

و اسپرانتو از لهجه محمد خنده اش میگیرد

مسیح سر کوچه با دستمال یزدی ایستاده

و صلیبی که شبیه ریاضی  از گردنم آویخته ام متلک می اندازد

نه این نگاه کردن نیست

ابتدای ایمان

جهان را تمام شده میدانم

ملخ های بزرگ نمیگذارند بیشتر از رکورد بپرم از شهر بگذرم!

انشتین آرواره های بزرگیست که قرارهایم را به هم میزند

با آن صرع مضحک که مدام دندانهایش را بر خیابان اصلی چفت میکند

راهبندان نمیگذارد از لباس زیرم جلو بزنم

مرا نیمه عریان پشت ویترین گذاشته اند

ناشیانه به کارگردان و دزدان کور میفروشند

نیچه در لباس کردی...

مسیح...با دهان لات

و انشتین...که در سن و سال و مردانگی ام گیر کرده

و هر روز سرفه های مکرر آینده ای مهیب را بالا میآورد

 

 

من هیچکس نیستم

راستی بمب اتم به چه امیدی بزرگ میشود؟

تمدن کودکان نحس را از آغاز نفرین کرده

به درد ابلیس هم نمیخورد

از شهر حرف نزن

وآن سایه های سفید من...

زنان زنای آفرینشند

مردان قصاص عقوبت

بیهوده نیست این جفت بی امکان؟

وقتی نه آفرینش زنده است و نه عقوبت

این نگاه کردن نیست این نقابها با ما چه میکنند؟

ما کودکان معصوم...فاتحانه فکر میکنیم چیزی از همدیگر دزدیده ایم

وقتی شب پیش در آغوش یکدیگر خوابیده ایم

در پشتبام  موزه های اجتماعی با ناموس جهان بازی کرده ایم..

در خیابانها ما هستیم

لشگر افیون که تا مغز ایده آلیسم

پروتئین های سیاه را تئاتر میکنیم و مد میشویم.

چطور انتظار داری سوسیالیسم به فاجعه معتاد نباشد؟

و دموکراسی در ازای یک حبه حشیش زنش را به فاشیسم نفروشد

چطور انتظار داری من امام زمان نباشم

که برای خودکشی در خیابان طالبان با معشوقم راه میروم.

ما بیماریم.

بگذار دیوانه بمانم

این نگاه کردن نیست

جهان را تمام شده بدان

+ نوشته شده توسط در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 و ساعت 9:3 |
 

در ظلمت قهرت

دل سياه من نمي زند

مرده به خواب مي روم

مرده در رويا، مي بينم تو را

و در احساسم مي بوسم تو را.

به خودم رحم ندارم

             به منم سهم ندادم

                             تا زيست كند.

من و من ضد هم ايم

تو فرشته اي و من ديوانه ام

تو يه دريايي و من

روح اشك غمدار تو ام

درود به عمق عميق و آغوش بيكران دريا

كه مرا فردا

            باعث ...

 

امروز پاييز است

من و آدمها با هم نيستيم

اين اتاق تقريبا آبي بي پنجره است

و آن شاخه نيمه سبز گورستان

در غم فرشته ساني غمگين

در دلتنگي دريايي دلگير

صدف به شاخه اش آويزان مي كند

من دستانم را باز مي كنم

و به سمت ابرها گريه مي كنم

+ نوشته شده توسط در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 13:47 |

 

دل پر بزند تا جان بگيرم

از نگاه ات رقص آتش جان بگيرد

گر كه باران باشد و مه، رنگ سبز

آهو بچه اي قهر و غم تنهايي را دندان بگيرم .

 

با هزاران بوسه كه بر دستان اش زدم

و رده هاي عشق و خواست پيوستن روح ام با او

به جاي مانده چون رنگ رگهاي فسفرين اش!

 

شب همان است

روز به ستاره آذين شده

سپيده دم تكرار از سر فرصت هول آخرين لحظه

خورشيد غروب كننده است

كه لبش را مي سايد به ته دريا

غروب همان است و  خورشيد به غم آلوده

كه هيچ ربطي به اش نمي دهد

فرصتي كه به ماه مي دهند تا جولان بدهد

ماه همان است

لال و دماغي هم ندارد

و ستاره...

و دوباره...

خزان بي باران و به جاي سحر، اذان

مسجد بي گنبد و هواي خشك عبوس

ماه، جای خالي حفر مي كند

جبر حيات

فكر سراندر

و تكان به سفرهاي مقطعي

نفس رذل از كوه

بالا كشيدن به پريدن

 

رقص هياهو با زمان

خداي قاتل

فرسايش تن

من

اضطراب

دلشوره

دلسوزي

سفيدي برگ ها

پابرجايي آبي دريا

جدال با دل

زمان

كاهش

نبود ِ تو

نيست ِ من.

برف ِتابستان 

آگاهي از اينده

نابودي صدا

كلام

مداد ِسياه

دخالت بي خبران از همه چيز

درك هستي گذشته

مرور جمله

حرف به حرف

دريا

ساحل

موج

سبز

خيس

صدف

شور

آبي

دست

نازنين

فاصله

زمان نبودن

نيست ِ تو

انهدام ِ من

بهار ِ من

براي تو .

نگاه ِ من

لبخند ِ من

دنياي من

زيباي من

آرام  ِ تو

بزرگ ِ تو

پرواز ِ تو

و پايان بردن همه چيز از جانب تو

نيست ِ من

نبود ِ تو

چيزي در پشت زمان

كشتن ِ من

مرگ ِ تو

خطاي فسيل

مرد ِ كمپوت

 

 

سادگي كلاسيك همه اجزاي صورتش،

وقار و متانت هم به زيبايي اش مي بخشد.

 

 

 

بهتر است چيزي نگويم و بگذارم كه فكر كنند احمقم

تا اينكه دهانم را باز كنم و ترديد ها را از ميان ببرم*

 

 

كلمات بر ميگردند

سر مي زنند به من

انحناي تنهايي را برايم صاف كردند

و توانسته نشد سرفه كردن هاي قلبم را آرام كنند

و غم سنگين ام از غصه هاي بزرگ توست

و پريشاني چشمانت و نفس كشيدن ات

وصله به جانم

 

+ نوشته شده توسط در جمعه دهم مهر 1388 و ساعت 17:44 |
 

همان فردای دیدنت یا ندیدنت خواهم مرد.

فصل مرگ نزدیک است زندگی بتمرگ...

چه ساده چه به سادگی گفتم و مُردم.

تو همه کاری میتونی بکنی هر چیزی که بخوای...گریه می کنی ولی به زودی فراموشم می کنی

و منم تو خاک زیر دندان سوسک هام.

 

 

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 17:33 |
 

انسان در لحظه عزيمت نا هنگام

به گذرگاه روح از منبع

عيان غم در آيينه زندان

دل گل مي چكدم خون به دو چشم ام

و رگه هاي حسادت به رنگ همانندش به ديوار

جنازه انسان را به ساحل ها سحرگاه مي رساند دريا

پيانو مي زند

با دستان مهربان و خوب وارسته ميان صورتي ترين روياي قرمز!

==

چه كسي گفت چناري بتواند بپرد؟

چه كسي گفت كه من اهل زمينم؟

                                              پيش مَردُم؟

و چرا لامسه را قدرت درک این چنین داد به من؟

و چه احساسي؟  چه كشكي؟

نابودي لحظه لحظه ها از عشقي كه بخواهد برود تا احساسي حسادت بكند غم بخورد

=

 

كسي خواهد آمد روزي كه بيل را برخواهد داشت

خواهد غرقاند در زمين  مرا

كه در عمق

دلم پرت هواداري توست

تنومندي در تاريكي گل

و پر از اشكي احساس،فاصله را مي شمارد

نه مجنوني هميشگي تا سنگي انسان

مهربان و بي كلام و ندارد دل تنگ

پسري مي نشيند كنار سنگ و تو لبخند بزن

+ نوشته شده توسط در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 و ساعت 13:59 |


Powered By
BLOGFA.COM