انسان در لحظه عزيمت نا هنگام
به گذرگاه روح از منبع
عيان غم در آيينه زندان
دل گل مي چكدم خون به دو چشم ام
و رگه هاي حسادت به رنگ همانندش به ديوار
جنازه انسان را به ساحل ها سحرگاه مي رساند دريا
پيانو مي زند
با دستان مهربان و خوب وارسته ميان صورتي ترين روياي قرمز!
==
چه كسي گفت چناري بتواند بپرد؟
چه كسي گفت كه من اهل زمينم؟
پيش مَردُم؟
و چرا لامسه را قدرت درک این چنین داد به من؟
و چه احساسي؟ چه كشكي؟
نابودي لحظه لحظه ها از عشقي كه بخواهد برود تا احساسي حسادت بكند غم بخورد
=
كسي خواهد آمد روزي كه بيل را برخواهد داشت
خواهد غرقاند در زمين مرا
كه در عمق
دلم پرت هواداري توست
تنومندي در تاريكي گل
و پر از اشكي احساس،فاصله را مي شمارد
نه مجنوني هميشگي تا سنگي انسان
مهربان و بي كلام و ندارد دل تنگ
پسري مي نشيند كنار سنگ و تو لبخند بزن
